این روزها در هیاهوی انتخابات مدام درسی که در کلاس اول خواندهایم جلوی چشمانم رژه می رود. شاید در آن روزهای کودکی خواندن این جملات که: آن مرد آمد!، آن مرد با اسب آمد!، آن مرد زیر باران آمد!، کمی بی مفهوم و بی معنا بود، اما این روزها که با چهره ملی شهرم بیشتر آشنا شده ام میتوانم بهتر درک کنم که آن مرد زیر باران گلوله و آتش و شلاق های دشمن آمد!، آن مرد با پایی که جا ماند سوار بر اسب صلح و دوستی آمد!، آری آن مرد آمد! تا همچو باران زشتی ها و بداخلاقی های اخیر فضای واقعی و مجازی گچساران و باشت را از ذهنها بشوید و ببرد. شاید حکمت خدا در این بود همچو یوسف پیامبر که در چاه زنده ماند تا یک روز عزیز مصر شود، خداوند سید ناصر حسینی پور آن نوجوان ۱۵ ساله با یک پای قطع شده را در کشور عراق زیر شکنجههای حزب بعث زنده نگاه دارد تا امروز بیاید و در قالب وکیل مردم قلب ها را به هم نزدیک کند و باشت گچساران آباد بسازد. آری امروز میتوان سیدناصر حسینی پور را عزیز گچساران و باشت نامید.
اسحاق پاکدل
۲۳ خرداد ۱۴۰۰







