کوچه بنبست

روزی ای دوست اگر
تو از ان شهر پر از خاطره دیدن کردی
سری از مهر
بر آن کوچه بنبست بزن
و سلامی زمن غمزده بر او برسان
بگو آن دختر ۱۵ ساله
با دوگیسوی بلند و پرپشت
پیرهن آبی چین چینی و جوراب و کمربند سفید
که به همراه مهین و طوبا
از مدرسه بر میگشتند
یادت هست؟
باد او را با خود به کجاها که نبرد
سمت چپ آخر آن کوچه
دریست نارنجی
و او را نیز سلامی برسان
و بزن بوسه بر آن لنگه در نارنج
روبرویش در سبزیست
ببین نیمه باز است هنوز؟
گر دو چشم نگرانی دیدی
او را نیز سلامی برسان…………………….
اثری از کوکب حاتمی از مجموعه شعر من و یک شهر…..








روزس ای دوست اگر